می بینی!
چشمانم بی هیچ انتظاری در هوای بی هیاهوی کودکی خود خو کرده است و کوچه های بی اقاقی را پرسه میزند...
در این خشکسالی من به اشکهای خود باور دارم...
می بینی!؟
کسی
مرا
مرا
مرا می خواند به میهمانی کلامی آشنا
آواها چون آواری بر من فرو می ریزد
(پلکهایم سنگین می شوند در خلسه ای هذیان آلود ... )
آه فرصت کوتاه است
کوتاه
کوتاه
و سکوت معتادوارم به کلامی نمی شکند !
بر دل نمی آید مگر صدایی برای گریز ِ از انتظار
کسی
مرا
مرا
مرا می خواند به میهمانی کلامی ...
1- انسانها ابزارهايي تو رابطهها و زندگي هستند اشكنك و سرشكستنك داره ولي درد نميدونم!!!
2- زندگي چه بخواي چه نخواي اتفاق ميافتده ولي شاعر ميگه " انسان دشواري وظيفه است ..."
3- من فكر ميكنم تو زندگي هيچ چيز تجديد پذيري وجود نداره و هزارتا قصه ديگه ...
4- بايد در كنار يه دوستِ خوب، بشيني و با هم به دنيا نگاه كنيد در لحضات خنده و غم
5- بازم فكر ميكنم همه آزادن كه ما رو نخوان، براي خواستههاي ديگران نميشه اجازه صادر كرد!!!
6- هميشه طنز بازتاب واقعيتهاي تلخ و شيرين هست
7- بايد اعتراف كنم از نگاه كردن به آب تو شب ميترسم آخه يادآور يه خاطره دلهره آور تو كودكيمه
8- و ...
ببين !
آرامم
آرامتر از نبض يك مرده
يادت رفته چه ميگفتي ؟
جك لندن ، پول ، عشق ، ماجراجويي
من اما ميديدم
تو ژوكوند بودي
تو را بايد ميربودند
تو را ربودند.
<ولادیمیر مایاکوفسکی>
به گردش زمان بی زایش!
رخوتِ سالیانِ تکرار شونده را چگونه تاب آورم؟!
گویی نزیستهام بر این زمین
بیگانهام با آدمیان
سر در گریبان ....
مبهوت ...
...
چشمات از اونور ِ بادبزن دو خورشيد ِ سياس!
پشتِ سد ِ پيرهنت كوچه هاي اسپانياست!
پوستت از زيتون ُ ياسِ، دلت از جنس ِ طلاس!
سيم ِ گيتار ِ تنم به زخمه ي تو مبتلاس!
صداي هزار تا قو نشسته تو زنگ ِ صدات!
صد تا مرواريد ِ غلتون توي لبخند ِ لبات!
تو چشات شعله ي چوپان واسه تاروندن ِ گرگ!
خشم ِ تو نيزه ي آخر توي ميدون ِ بزرگ!
دست ِ تو جاي گريز، يه سرزمين آشناس!
عمق ِ احساس ِ تو درياس، دلم عاشق ِ شناس!
.
..
...
منُ تو از تب ِ تنهايي پُريم!
حسرت ِ گذشته ها ر ُ مي خوريم!
ردّ پامون خود ِ شرمندگيه!
اسم ِ جون كندنمون زندگيه!
ما بايد قايم موشك بازي كنيم،
وقتي شب جون ميده واسه گـُم شدن!
پشت ِ پرده هاي گريه سر بدزد،
تا تو ر ُ پيدا كنن دستاي من!
...
.....
سُك سُك آي ستاره سُك سُك! از سر ُ دوباره سُك سُك!
با تو اين بازي ِ دلچسب، انتها نداره سُك سُك!
سُك سُك اي ساز ِ شكسته! سُك سُك اي صداي خسته!
دفتر ِ شعراي شاعر، دوباره به گــُل نشسته
كوچه آبستن ِ عشقه، پا به پا باش! نگو ديره!
بي تو اين ماهي ِ عاشق، توي حوض ِ يخ اسيره!
آخر ِ قصه ي بارون، اول ِ رنگين كمونه!
بيا پيدا كُن صدامُ ، تا بازم برات بخونه!
...
َ
چگونه ميتوانم به خود آيم؟
به تو آيم؟
به بيكران پرواز دهم روحم را؟!
نه!
فرو ميافتم بر خاك ميخوابم ...
آرام ...
تهران ، آبان 84
به خود نگاه ميكنم:
هجوم كابوسوار دلتنگيهاي روحم
پرواز عبث آلود اميدواريهاي غريبم
همآغوشي دلهرهآور شك و ترسم
گونههاي خيس از اشكهاي كودكيام
سكوت معتادوار غوغاي درونم
خستگي شيارهاي تن از نامردي روزگارم
بازمانده از روياهاي تب آلود هوسم
غرقآلود درياي بيرحم عشقم
رها شده در حجم بي وزن زمانِ اكنونم
انسانم
مرا پروردهاند به خشم و ناز
مرا ناميدهاند به نفرت و عشق
به خود مينگرم:
در راهم ...
صبورم...
اميدوارم...
تهران، شهريور84

